بین الملل
خبرگزاری تسنیم طی سلسله یادداشت هایی به بازخوانی فراز و نشیب زندگی رهبران مقاومت اسلامی لبنان می پردازد. در همین راستا بازخوانی حیات سیدحسن نصرالله رهبر شهید و اسطوره ای حزب الله لبنان و نقش وی در بالندگی محور مقاومت با عنوان «زندگی و زمانه سیدحسن نصرالله» در قالب مجموعه مقالاتی منتشر خواهد شد و اکنون قسمت هفتاد و چهارم آن پیش روی شماست.
تاکنون چهار فصل در مورد شرایط زندگی شهید سیدحسن نصرالله منتشر شده است. فصل نخست به «دوران کودکی و نوجوانی» ایشان اختصاص داشت. علیرغم اهمیت موضوع، ما این از این فصل به سرعت عبور کردیم تا به بحث های بعدی بپردازیم. فصل دوم، «ریشه یابی علل شکل گیری جنگ داخلی لبنان» بود. هدف ما در این فصل چنین بود که ثابت کنیم اولاً جنگ لبنان پدیده ای خلع الساعه نبود و ثانیاً باید ریشه های شکل گیری آن را شناخت؛ زیرا این جنگ هم در روند تاریخی تجارب ملت لبنان نقش داشت و هم به صورت مستقیم باعث شکل گیری «مقاومت اسلامی لبنان» شد. ضمن این که حیات و سرنوشت سیدحسن نصرالله را نیز به صورت مستقیم تغییر داد. فصل سوم، «مرور مهم ترین رویدادهای تاریخی تا وقوع جنگ داخلی لبنان» بود. در فصل سوم، به جای تمرکز بر ریشه ها، به صورت خاص خود وقایع تاریخی منجر به شروع جنگ داخلی را مورد توجه قرار دادیم. فصل سوم را با ماجرای مهاجرت (معکوس) خانواده سیدحسن نصرالله به خاستگاه خانوادگی خود در حومه شهر «صور» خاتمه دادیم.
از قسمت سی و سوم وارد فصل چهارم شدیم که به «ورود سوریه به جنگ داخلی لبنان» اختصاص یافت. در بخش های ابتدایی فصل چهارم، طی چند قسمت، فضای بیروت و جنگ داخلی لبنان بعد از بازگشت خانواده سیدحسن نصرالله به جنوب را مرور کردیم. این موارد، به صورت مستقیم در زندگی سیدحسن نصرالله نقش نداشت؛ اما در شکل گیری و بالندگی روح مقاومت در جامعه لبنان قطعا اثرگذار بوده است. در ادامه فصل چهارم بحث «ورود نظامی مستقیم سوریه به لبنان» مورد واکاوی قرار گرفت؛ رویدادی که بی تردید یکی از عوامل مؤثر در شکل گیری مقاومت اسلامی لبنان بود. در همان بستر، به رقابت استراتژیک سوریه و رژیم صهیونیستی در خاک لبنان، تأسیس میلیشیای «قوات» به عنوان بزرگ ترین نیروی نیابتی اسرائیل و بالاخره پوست اندازی ساختار سیاسی ـ نظامی لبنان در دوگانه «الیاس–بشیر» پرداختیم. در پایان این فصل به نقطه عطف مهم تصادم این سه روند یعنی رویارویی مستقیم ارتش سوریه با قوات پرداختیم؛ ماجرایی که به «جنگ صد روزه» مشهور شده است.
اما اگر تاریخ را در آن دوره ورق بزنیم، خارج از فضای سه قطبی داخلی «جناح چپ» (جبهه وطنیه) و «جناح راست افراطی» (جبهه لبنانیه) و «جناح راست میانه» (مدرسه شهابی) و سه گانه خارجی «سازمان آزادیبخش فلسطین»، «رژیم صهیونیستی» و «حکومت بعث سوریه»، جامعه لبنان دارای یک ضلع بسیار مهم دیگر بود: «شیعیان»

علامه سید عبدالحسین شرف الدین در کنار تنی چند از علمای نجف در حاشیه سفر زیارتی به عراق
«شیعیان لبنان» از قدیمی ترین طوائف سرزمین لبنان بوده و بومیان این منطقه محسوب می شوند. از طرف دیگر، از نظر جمعیتی نیز بزرگ ترین یا دست کم یکی از بزرگ ترین طوائف لبنان به حساب می آمدند (می آیند). با این حال، در هیچ یک از سه دسته داخلی فوق الذکر نمی گنجیدند! طائفه شیعه، گرچه از نظر جمعیتی، طی تاریخ جبل عامل و جغرافیای فعلی کشور لبنان یک طائفه بسیار بزرگ به حساب می آمد؛ اما تا دهه شصت میلادی فاقد «تشخص» بالایی بود. اما در این دوره، کسی به میدان آمد که به شیعه تشخص بخشید و آن را به یکی از بزرگ ترین بازیگران عرصه سیاست و اجتماع لبنان تبدیل کرد. او کسی نبود جز «امام موسی صدر». ما در فصل پنجم این سلسله یادداشت به بررسی سیر رشد شیعیان در جامعه لبنان تا زمان تأسیس «حزب الله» می پردازیم.
بقا در طوفان؛ استراتژی مهار فتنه
از قسمت شصت و هشتم این سلسله یادداشت وارد بحث چگونگی رویکرد امام موسی صدر نسبت به جنگ داخلی لبنان شدیم. جنگی که می توان آن را مرگ رؤیای «سوئیس خاورمیانه» خواند؛ کشوری متکثر که با وجود شکاف های عمیق، بر اساس یک میثاق شکننده همزیستی می کرد. با آغاز این جنگ، آن میثاق ملی در کسری از ثانیه دود شد و منطق وحشیانه خشونت، جایگزین زبان سیاست شد.
در مورد این جنگ طی فصل های پیشین به تفصیل صحبت شده است. در فصل سوم نشان دادیم که با شروع جنگ داخلی لبنان، دولت مرکزی، به ریاست جمهوری سلیمان فرنجیه، عملاً به یک ناظر فلج تبدیل شد که مشروعیتش در خیابان ها توسط شبه نظامیان مسلح به چالش کشیده می شد. نکته دردآور این فضا، عدم رعایت بی طرفی از سوی دولت بود؛ جایی که ارتش جانب شبه نظامیان راست مارونی را گرفت و در مقابل نیز جناح چپ در پی تغییر نظام سیاسی و انقلاب سوسیالیستی برآمد. علت این موضوع، جلسه کاخ ریاست جمهوری بود که در قسمت سیزدهم این سلسله یادداشت با عنوان «تشییع جنازه جنجالی؛ مقدمه جنگ داخلی» شرح دادیم. نقطه اوج بروز آن را نیز می توان مرحله دوم نبرد هتل ها دانست که ارتش لبنان ملاحظات را کنار گذاشت و به صورت علنی و مستقیم و به عنوان یکی از طرف های جنگی وارد نبرد شد که در قسمت سی و پنجم این سلسله یادداشت با عنوان «ارتش لبنان و نبرد هتل ها در بیروت» شرح داده شد.

به این ترتیب می توان شروع جنگ داخلی لبنان را مصداق لحظه «فروپاشی مشروعیت نهاد دولت» خواند؛ جایی که ساختارهای رسمی دولت دیگر قادر به اعمال حاکمیت یا تضمین امنیت شهروندان خود نبودند. در فضای شکننده آن روز، فروپاشی مشروعیت نهاد دولت به سرعت می توانست باعث فروپاشی کل کشور شود! این مسأله ای نبود که امام موسی صدر بتواند آن را تحمل کند یا نسبت به آن بی تفاوت بماند.
در این لحظه خطیر، رهبر شیعیان لبنان با یک دوراهی اجتناب ناپذیر مواجه بود که ماکس وبر، جامعه شناس آلمانی، آن را تقابل میان «اخلاق عقیده» و «اخلاق مسئولیت» می نامد. همان طور که در قسمت شصت و هشتم این سلسله یادداشت با عنوان «رویکرد امام موسی صدر به جنگ داخلی لبنان» توضیح دادیم، «اخلاق عقیده» بر پایبندی مطلق به اصول (مانند صلح طلبی محض)، فارغ از پیامدهای آن، تأکید دارد؛ اما «اخلاق مسئولیت» یک رهبر را موظف می کند که پیامدهای واقعی اقدامات (یا بی عملی) خود را بر سرنوشت مردمی که به او تکیه کرده اند، در نظر بگیرد.
استراتژی امام موسی صدر در ماه های ابتدایی جنگ، تلاشی هوشمندانه برای ایجاد توازن میان این دو بود. او از یک سو، با پایبندی به اصل اخلاقیِ حرمت جان انسان و وحدت ملی، جنگ را مطلقاً محکوم کرد. از سوی دیگر، با درکی عمیق از «اخلاق مسئولیت»، می دانست که نمی تواند جامعه شیعه را به عنوان یک ناظر بی طرف و بی دفاع در معرض کشتار رها کند. فاز اول استراتژی او، که می توان آن را «مهار فتنه از طریق بی طرفی فعال» نامید، تلاشی بود برای خاموش کردن آتش جنگ با تمام ابزارهای غیرنظامی موجود، پیش از آنکه ناچار به برداشتن سلاح شود. او در این مرحله، نه در نقش یک فرمانده نظامی، بلکه در نقش «وجدان شکنجه شده لبنان» ظاهر شد. این تعبیر «وجدان شکنجه شده لبنان» را فؤاد عجمی، مورخ لبنانی-آمریکایی، در کتاب مشهور خود «امام ناپدید شده» عیناً به کار برده است که نشان می دهد فراتر از هواداران جنبش امل و امام موسی صدر نیز یک تاریخ نگار می تواند با استفاده از ادبیات سمبولیک، اقدام وقت امام موسی صدر را به خوبی تشریح کند.
هنر قاب بندی: تبدیل «جنگ داخلی» به «فتنه حرام»
نخستین و زیرکانه ترین اقدام امام موسی صدر، یک حرکت در حوزه «جامعه شناسی معرفت» بود: «بازتعریف بحران». در حالی که احزاب راست مسیحی (به رهبری فالانژهای پیر جمیل) جنگ را «دفاع مقدس از هویت و حاکمیت لبنان در برابر سلطه فلسطینی» قاب بندی می کردند و «جنبش ملی» چپ گرا (به رهبری کمال جنبلاط) آن را «انقلاب طبقاتی علیه نظام فاسد مارونی» می نامید، امام موسی صدر چارچوب کاملاً متفاوتی را به کار برد. او با احیای مفهوم الهیاتی-تاریخی «فتنه»، جنگ را از یک منازعه سیاسی به یک «فاجعه اخلاقی» و یک «گناه ملی» ارتقا داد.
«فتنه»، در واژگان سیاسی اسلام، مفهومی بسیار پیچیده و هولناک است. در قسمت شصت و نهم این سلسله یادداشت با عنوان «چرا صدر، جنگ داخلی لبنان را "فتنه" می خواند؟» - که به همین بحث اختصاص داشت - در توضیح اصطلاح فتنه نوشتیم: «فتنه، غبارآلود کردن فضاست به گونه ای که تشخیص حق از باطل ناممکن شود و برادر به روی برادر شمشیر بکشد.» این واژه، به طور خودکار، جنگ را از حوزه «افتخار» خارج کرده و به حوزه «ننگ و شرم» منتقل می کند.
امام موسی صدر در یکی از نخستین خطبه های خود پس از آغاز جنگ، با لحنی که آمیزه ای از خشم و اندوه بود، اعلام کرد: «هشدار می دهم! این آتشی که شعله ور شده، خانه های همه را خواهد سوزاند. این توطئه ای است که نه برای پیروزی یک گروه بر گروه دیگر، که برای نابودی خود لبنان طراحی شده است… هر گلوله ای که شلیک می شود، به قلب لبنان شلیک می شود. هر کس در این فتنه دست داشته باشد، دستش به خون همه لبنانی ها آلوده است.»

این قاب بندی استراتژیک، سه هدف کلیدی را دنبال می کرد:
مشروعیت زدایی از جنگ: با «حرام» خواندن مشارکت در جنگ، او به طور موثر هر دو طرف درگیر را محکوم کرد و اجازه نداد جامعه شیعه به سادگی به عنوان «متحد طبیعی» جبهه مسلمان-چپ گرا تلقی شود.
ایجاد سپهر دفاعی برای شیعیان: این چارچوب به او ابزار ایدئولوژیک قدرتمندی می داد تا به جوانان شیعه بگوید: «این جنگ ما نیست. ما نباید هیزم آتشی شویم که دیگران برای منافع خود برافروخته اند.»
ساختن جایگاه «داور اخلاقی»: با قرار گرفتن در موضع فراجناحی و ضد جنگ، او خود را به عنوان تنها رهبر طراز اولی تثبیت کرد که می توانست نقش میانجی و صدای عقلانیت را در آن آشوب ایفا کند. فؤاد عجمی – که در این فصل بارها به کتاب وی استناد کرده ایم - این تمایز را به خوبی نشان می دهد: «در حالی که دیگران خود را برای نبرد آماده می کردند، صدر برای صلح می جنگید. او می دانست که در این جنگ، شیعیان که محروم ترین و بی دفاع ترین بخش جامعه بودند، بیش ترین هزینه را خواهند پرداخت.»
اوج قدرت نرم: اعتصاب غذای مسجد صفا و کمیته آشتی
امام موسی صدر به خوبی می دانست که بیانیه ها به تنهایی کافی نیستند. او بلافاصله استراتژی خود را وارد فاز عملیاتی کرد؛ فازی که می توان آن را با مفهوم «کنش ارتباطی» (Communicative Action) یورگن هابرماس تحلیل کرد. هابرماس معتقد است در برابر «کنش استراتژیک» (که هدفش پیروزی بر رقیب است)، «کنش ارتباطی» به دنبال رسیدن به تفاهم و اجماع از طریق گفتگوی عقلانی است. امام موسی صدر تلاش کرد تا فضاهای کوچکی برای این نوع کنش در دل جنگ ایجاد کند.
ابتدا، تأسیس «کمیته ملی آشتی» در 20 آوریل 1975 بود. او با گرد هم آوردن رهبران معنوی طوایف اصلی – شیخ حسن خالد (مفتی اعظم اهل سنت) و کاردینال خریش (پاتریارک مارونی ها) – یک جبهه اخلاقی قدرتمند در برابر جنگ سالاران تشکیل داد. این کمیته، اگرچه فاقد قدرت اجرایی بود، اما یک پیروزی نمادین بزرگ به شمار می رفت. به قول اگوستوس ریچارد نورتون، پژوهشگر برجسته امور لبنان، «این اقدام صدر، تلاشی بود برای نجات "زیست جهان" مشترک لبنانی ها از دستبرد "سیستم" نظامی گری.»
اما شاهکار استراتژیک او در این فاز، اعتصاب غذای مسجد صفا در 27 ژوئن 1975 بود. این حرکت، یک «کنش ارتباطی» در خالص ترین شکل خود بود. او با این اقدام، بدن خود را به یک «متن» سیاسی تبدیل کرد و پیامی را فریاد زد که دیگر با کلمات شنیده نمی شد. انتخاب مسجد صفا در منطقه محروم اوزاعی، خود یک بیانیه سیاسی بود: «این جنگ بیش از همه، قربانیانش را از میان فقرا و محرومان می گیرد.»

امام صدر با لحنی قاطع و در عین حال معنوی، هدف خود را چنین بیان کرد: «ما اینجا در خانه خدا متحصن شده ایم تا با بدن های خود در برابر گلوله ها سپر شویم. ... ما با گرسنگی خود به سیاستمداران سیر و جنگ طلب پیام می دهیم که صلح، حتی با شکم خالی، بر جنگی که سفره ها را رنگین می کند، شرف دارد. این اعتصاب تا زمانی که عقل به سیاست بازگردد و دولتی برای نجات کشور تشکیل شود، ادامه خواهد یافت.»
این حرکت، یک انفجار رسانه ای به پا کرد. روزنامه معتبر «النهار» با تیتر بزرگ نوشت: «وجدان کشور در اعتصاب است!». تصویر امام صدر که در گوشه مسجد بر روی یک تشک ساده دراز کشیده و روز به روز ضعیف تر می شود، به نماد تراژدی لبنان تبدیل شد. این اقدام، فشار عمومی را به حدی رساند که سیاستمداران ناچار به عقب نشینی شدند و سرانجام بر سر تشکیل «دولت نجات ملی» به نخست وزیری رشید کرامی به توافق رسیدند. پژوهشگر فرانسوی، اولیویه کارِه (Olivier Carré)، در تحلیل خود می نویسد: «اعتصاب مسجد صفا یک کلاس درس در زمینه کنشگری سیاسی مسالمت آمیز و غیرخشن [ - در فضایی که طوفان جنگ، کشور را در برمی گرفت -] بود. صدر نشان داد که در یک جامعه متکثر، مرجعیت اخلاقی می تواند به یک منبع قدرت سیاسی ملموس تبدیل شود.»
شنبه سیاه (6 دسامبر 1975): لحظه فروپاشی اخلاق و بن بست استراتژی نرم
استراتژی «مهار فتنه» بر یک فرض بنیادین استوار بود: این که هنوز بقایایی از عقلانیت و اخلاق در میان طرف های درگیر وجود دارد. فاجعه بزرگ «شنبه سیاه» در صبح روز 6 دسامبر 1975 به قدری بزرگ بود که این فرض به طرز وحشیانه ای در هم شکست.
این فاجعه به قدری بزرگ و پردامنه بود که 4 قسمت از این سلسله یادداشت از قسمت بیست و هفتم (با عنوان «به رگبار بستن مسلمانان در بیروت») تا سی ام (با عنوان «شنبه سیاه لبنان») به آن اختصاص یافت. در اهمیت این رویداد به ذکر این نکته بسنده می کنیم که شنبه سیاه عملاً باعث تجزیه بیروت به دو بخش شرقی و غربی شد که این تفکیک تا پایان جنگ داخلی ادامه داشت و حتی امروز با گذشت بیش از 50 سال نیز پیامدهای اجتماعی و فرهنگی آن هم چنان در بیروت برقرار مانده است!
در 6 دسامبر 1975، پس از آنک ه اجساد چهار عضو فالانژ در حومه بیروت پیدا شد، شبه نظامیان فالانژیست با برپا کردن ایست های بازرسی در سراسر بخش شرقی بیروت، یک عملیات انتقام جویانه کور را آغاز کردند. آن ها کارت های شناسایی مردم را کنترل می کردند و هرکس را که در کارت شناسایی اش مذهب «مسلمان» درج شده بود (کارگران، رانندگان تاکسی، عابران و...) در جا به قتل می رساندند. تخمین زده می شود در آن روز جهنمی، بین 200 تا 300 غیرنظامی مسلمان (عمدتاً شیعه و سنی) تنها به جرم مذهبشان سلاخی شدند. خیابان ها به صحنه شکار انسان تبدیل شده بود.
شنبه سیاه یک نقطه عطف کیفی در جنگ بود. این دیگر یک درگیری سیاسی-نظامی نبود؛ بلکه یک «پاکسازی قومی-مذهبی» بود. این رویداد، استراتژی امام موسی صدر را با بزرگترین چالش خود مواجه کرد. دیگر نمی شد با بیانیه های اخلاقی و اعتصاب غذا از جان مردم دفاع کرد. «اخلاق مسئولیت» اکنون ایجاب می کرد که برای بقای جامعه، ابزار دیگری در نظر گرفته شود.
فؤاد عجمی این چرخش دردناک را چنین روایت می کند: «شنبه سیاه روزی بود که صبر امام به پایان رسید. او که ماه ها برای صلح موعظه کرده بود، اکنون با این حقیقت تلخ روبرو شد که گرگ ها به زبان موعظه پاسخ نمی دهند. برای دفاع از گوسفندان، حضور یک چوپان مسلح ضروری بود.» عجمی در جای دیگری اضافه می کند: «این کشتارها بر صدر ثابت کرد که استراتژی بی طرفی او، هر چه قدر هم که از نظر اخلاقی ستودنی بود، در عمل جامعه اش را بی دفاع گذاشته است. بی عملی دیگر یک گزینه اخلاقی نبود؛ بلکه به معنای همدستی در قربانی شدن مردمش بود.»
واکنش امام موسی صدر به این فاجعه، بیانگر همین چرخش بود. او ضمن محکومیت شدید این «جنایت علیه بشریت»، برای اولین بار با لحنی متفاوت سخن گفت: «ما تا امروز صبر کردیم و خون دل خوردیم… اما از این پس، اجازه نخواهیم داد خون فرزندان ما این چنین ارزان بر زمین ریخته شود. اگر دولت از شهروندانش دفاع نکند، مردم حق دارند و مکلفند که از خود دفاع کنند.»
این بیانیه، عملاً چراغ سبزی برای گذار به فاز بعدی بود. هرچند او هم چنان به تلاش های دیپلماتیک خود ادامه داد، اما زمینه های روانی و ایدئولوژیک برای فعال سازی شاخه نظامی حرکت محرومان – که تا آن زمان در سایه بود – فراهم شده بود. «مهار فتنه» به بن بست رسیده بود؛ زمان «دفاع مشروع» فرا می رسید.

نتیجه گیری: پایان یک رؤیا و آغاز یک ضرورت
فاز اول استراتژی امام صدر (آوریل 1975 تا دسامبر 1975) روایتی تراژیک از تلاش یک رهبر برای حفظ روح یک ملت در برابر «جنون خودویرانگری» است. او با به کارگیری تمام ابزارهای قدرت نرم - از قاب بندی اخلاقی جنگ و دیپلماسی فعال گرفته تا کنش های نمادین تکان دهنده - توانست برای مدتی کوتاه، خود را به عنوان وجدان بیدار لبنان تثبیت کند و جامعه شیعه را از کشانده شدن به مرکز گرداب جنگ دور نگه دارد. او به جهانیان و به تاریخ نشان داد که پیش از توسل به زور، تا آخرین نفس برای صلح جنگیده است.
داستان سیدحسن نصرالله - 73| استراتژی امام موسی صدر در جنگ داخلی لبنان داستان سیدحسن نصرالله - 72| راهبرد «وطن نهایی» امام صدر در عرصه عمل
اما فاجعه ای مانند «شنبه سیاه» نشان داد که در برابر خشونت عریان و بی منطق، اخلاق به تنهایی بی دفاع است. این دوره، اگرچه با شکست نهایی در جلوگیری از جنگ به پایان رسید، اما یک دستاورد حیاتی داشت: این دوره به امام صدر و جامعه شیعه «مشروعیت اخلاقی» بخشید. زمانی که او سرانجام مجبور به برداشتن سلاح شد، این کار را نه به عنوان یک جنگ طلب، بلکه به عنوان یک مدافع انجام داد؛ رهبری که تمام راه های صلح را آزموده و به بن بست رسیده بود. این میراث اخلاقی، سنگ بنای هویت جنبش امل در سال های بعد شد و تمایز بنیادین آن را با دیگر میلیشیاهایی که از ابتدا با منطق جنگ وارد میدان شده بودند را رقم زد.
انتهای پیام/